روزیتای عزیز

رزیتا دختر خوب و خوشگل من هست که در این وبلاگ درباره اون مینویسم.

اتوبوس خطرناک!

1404/4/25 10:21
نویسنده : مامان رزیتا
117 بازدید
اشتراک گذاری

سم ، کارمند عادی یک شرکت کوچک است. روزی او به خاطر کارهای اضافه بسیار دیر به ایستگاه اتوبوس رسید. او بسیار خسته بود و مجبور بود بیست دقیقه برای اتوبوس بعدی منتظر بماند. یک اتوبوس دو طبقه آمد. سم وقتی دید در طبقه دوم کسی نیست بسیار خوشحال شد و گفت: « آه، می توانم دراز بکشم و کمی بخوابم.» 
او سوار اتوبوس شد و در حالی است که به طبقه دوم می‌رفت، پیرمردی که کنار درب اتوبوس نشسته بود به او گفت: « بالا نرو ، بسیار خطرناک است!»
سم ایستاد. از قیاقه جدی پیرمرد دریافت که او دروغ نمی‌گوید. نیمه شب بود و حتماً پیرمرد چیز خطرناکی دیده بود. سم قبول کرد و در انتهای اتوبوس جایی پیدا کرد. با این که جایش کمی ناراحت بود اما به نظرش امنیت از هر چیزی مهم‌تر بود. او روز بعد هم دیر به خانه بر می‌گشت و سوار همان اتوبوس شد و از این که پیرمرد دیشبی همان جا نشسته بود متعجب شد. پیرمرد با دیدن او گفت: « پسرم بالا نرو ، بسیار خطرناک است!»
سم در پایین پله‌ها به بالا نگاه کرد، بسیار مخوف به نظر می‌رسید. دوباره در انتهای اتوبوس جایی پیدا کرد و نشست. شب‌های بعدی هم که سم دیر به ایستگاه می‌رسید همین اتفاق تکرار می‌شد. 
یک شب پسری سوار اتوبوس شد و داشت به طبقه دوم می‌رفت که پیرمرد به او گفت: « پسرم بالا نرو ، بسیار خطرناک است!»
پسر پرسید: « چرا ؟»
پیرمرد گفت: «مگر نمی‌بینی؟ طبقه دوم راننده ندارد!» 
پسر در حالی که بلند می‌خندید به طبقه بالا رفت.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)