خانهی کاهگلی و قصهی مادر - قسمت اول
در دل دشت سبزی که جویبارهای باریک میان شالیزارها میرقصیدند، خانهای کوچک و کاهگلی بود. دیوارهای خانه با گل و کاه ساخته شده بودند و بوی علف تازه همیشه در اتاقها میپیچید. در آن خانه، بز مهربانی با سه بزغالهی بازیگوشش زندگی میکرد: شنگول، منگول و حبهانگور.
مادرشان هر روز صبح، بزغالهها را به دشت میبرد تا در علفزار چرا کنند. غروب که بازمیگشتند، کنار تنور کوچکی مینشستند و مادر برایشان قصه میگفت؛ قصههایی از راستی، از مهربانی، از پرندههایی که دروغ نمیگویند، و از رودهایی که همیشه راه خود را پیدا میکنند.
روزی رسید که مادر مجبور شد برای یافتن علف تازه به دشت دوری برود. پیش از رفتن، بزغالهها را کنار خود جمع کرد. صدایش نرم و آرام بود:
– «فرزندانم، درِ خانه را به روی هیچکس باز نکنید. گرگ همیشه در کمین است. من وقتی برگردم، با صدای خودم شما را صدا میزنم.»
شنگول، که همیشه سر به هوا بود، با خنده گفت: «مگر ما بچهایم که فریب بخوریم؟ صدایت را از هزاران فرسنگ میشناسیم!»
منگول هم با شیطنت ادامه داد: «گرگ هرچه هم زرنگ باشد، به پای ما نمیرسد.»
اما حبهانگور ساکت ماند. چشمهایش پر از اندیشه بود. آرام گفت: «مادر جان، نگران نباش. من گوشهایم را تیز میکنم.»
مادرشان دستی بر سر هر سه کشید، گونههایشان را بوسید و از در بیرون رفت. بزغالهها در خانه ماندند و صدای پای مادر، آرامآرام در دشت دور شد.


خانهی کاهگلی و قصهی مادر - قسمت اول
